|
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی آشیانه نمی هراسد...
|

به بیرون گام می نهم، یه نفس عمیق می کشم، نفسی سرد اما گرم!
قدم می زنم. دونه های برف آروم آروم زمین رو سفید پوش می کنن.
یاد دوران کودکیم می افتم...یاد ننه سرما...یاد برف بازی ها...آه که چه زود گذشت...تا وقتی بچه بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شم...دوست داشتم ببینم وقتی آدما بزرگ می شن چه جوری به کوچیک ترا نگاه می کنن...چرا دیگه مثله بچه ها رفتار نمی کنن...می خواستم بدونم از اون بالا همه چی رو دیدن چه کیفی داره...دوست داشتم بدونم از اون بالا به همه چیز چه جوری نگاه می کنن...
این ها همه شده بود برام یه آرزو...اما حالا که بزرگ شدم می بینم که بزرگ ترا به کوچک ترا به چشم آرزو های از دست رفته نگاه می کنن...فهمیدم که فکر می کنن چون بزرگ شدن همه مسخرشون می کنن اگه یک ذره مثله دنیای ساده ی بچه ها رفتار کنن...فهمیدم از اون بالا همه چیزای خوب و درشت رو نمی بینن! ولی تموم اون چیزایی که توی زندگی زیاد مهم نیست رو با ذره بینی با بزرگ نمایی ۱۰۰۰ به توان n می بینن...
حالا آرزو می کنم که کاش هنوز بچه بودم و بزرگ نشده بودم...کاش به دنیای آدم بزرگا پا نمی ذاشتم...دنیای اونا پر از شک وتردید و سیاهیه...حتی اگه یه نفرم بخواد این شک وتردید و سیاهی رو برای خودش از بین ببره دیگران نمی ذارن....
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووف....
از افکارم اومدم بیرون... دیدم که به پارک رسیدم... بچه ها رو دیدم که اومدن پارک و برف بازی می کنن...اما چیزی که باعث شده بود به خودم بیام ؛ گلوله برفیه دخترکی بود که بهم خورده بود...به سوی دخترک که از صورت زیباش و حرکاتش معلوم بود ترسیده، رفتم. وقتی به نزدیکیش رسیدم چند قدم به عقب رفت، فکر می کرد می خوام باهاش دعوا کنم ....
- نترس، کاریت ندارم.
و بعد لبخندی زدم و اشاره کردم که بیاد نزدیک تر. ترسش کم تر شد و اومد نزدیک تر و زیر لب گفت:
-ببخشید...اشتباهی نشونه گرفتم!
دستاش رو گرفتم توی دستم...در دلم گفتم اتفاقا درست نشونه گرفتی...تموم احساسات کودکانه دوباره در وجودم زنده شدن...
- اسمت چیه ؟
- پریچهر.
- چه اسم قشنگی! واقعا بهت میاد!...میای با هم برف بازی کنیم؟
دخترک اول تعجب کرد و سپس با لحنی پر از شوق و ذوق جواب داد:
- بـــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــه.......
و من دوباره تصمیم گرفتم که به دنیای زیبا و راستین کودکان برگردم...و این دنیای پر از شک و تردید و سیاهی آدم بزرگا رو از خودم دور کنم و اجازه ندم که کسی مانعم بشه...
آری؛ من تصمیم گرفتم که سیاهی دنیایم رو با برف های سپید رنگ کنم...
من تصمیم گرفتم یه آدم بزرگ باشم ولی با احساسات پاک کودکانه...!

عاطفه:دختر ایران زمین