|
دست هایم یخ زده اند . صدایم یخ زده است تنم می لرزد از سرمای کشنده این تابستان گرم . چشم انتظار بهارم ولی سه فصل دیگر را باید چشم انتظار بمانم : تابستان ،پاییز،زمستان ، و بهار... که نمی دانم می آید؟ نمی آید .... ؟
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود،
نمی گوییم و حرف هایی است برای نگفتن... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند و سرمایه های هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد... دکتر علی شریعتی
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد رهگذر، شاخه ی نوری که به لب داشت، به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست سهراب سپهری
زندگی برگ بودن درمسیر باد نیست * پ.ن: سال نو مبارک! سال خوب و پر موفقیتی داشته باشید! عاطفه:دختر ایران زمین
وآن گاه خودراکلمه ای می یابی که معنایت منم ومراصدفی که مرواریدم تویی وخودرااندامی که روحت منم ومراسینه ای که دلم تویی وخودرامعبدی که راهبش منم ومراقلبی که عشقش تویی وخودراشبی که مهتابش منم ومراقندی که شیرینی اش تویی وخودراطفلی که پدرش منم ومراشمعی که پروانه اش تویی وخودراانتظاری که موعودش منم ومراالتهابی که آغوشش تویی وخودراهراسی که پناهش منم ومراتنهایی که انیسش تویی وناگهان سرت راتکان میدهی ومی گویی: نه هیچکدام! هیچکدام اینها نیست چیزدیگری است. یک حادثه ی دیگری وخلقت دیگری وداستان دیگری وخداآن راتازه آفرید. دکتر علی شریعتی
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست یادم هست...یادت نیست... "شهریار قنبری" |
About![]()
هیچ می دانی چرا پیوسته از خویش گریزانم؟
Home
|