تبليغاتX
دختر ایران زمین

دختر ایران زمین

ترک مکن حتی زمانی که ناراحتی هرگز لبخند را

شیطان وحشت کرد، اما تصمیم گرفت خاموش بماند.نباید نشان می داد که او هم ترسیده است.

آن مرد رو به خدا کفر می گفت و کردار خویش را توجیه می کرد، اما پس از دو سال این نخستین بار بود که می شنید مرد رو به خدا سخن می گوید.

این نشانه ی بدی بود!

"شیطان و دوشیزه پریم"، نویسنده:پائولو کوئلیو

شیطان

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:26 توسط عاطفه |

سلام

دیروز تولد وبلاگم بود!

                           همین.

پ.ن: امشب شب آرزو هاست، ان شاالله که همه به آرزو هاشون برسن! آمین!

عاطفه:دختر ایران زمین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:9 توسط عاطفه |

آدم یه روز دنیا می آد

              یه روز از دنیا می ره

مهم اینه که تنها بیاد و تنها از این دنیا بره...

تنها

عاطفه:دختر ایران زمین

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:23 توسط عاطفه |

يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی
نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی
می ‌گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوته ياس من می مونه يادگاری

هر روز غروب عطر ياس تو كوچه‌ها می‌پيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می ‌پيچيد

اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه
ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه
عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی ياس
ساقه‌هاشو شكستن آدمای ناسپاس

یاس جوون برگ گرفت ، تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگه‌ای كاشت

هزار ساله كوچه‌ها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس


یا زهرا

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:5 توسط عاطفه |

پنجه در افکندیم

           با دستهایمان

به جای رها شدن

        سنگین سنگین بر دوش می کشیم

                                 بار دیگران را

                                            به جای همراهی کردنشان

عشق ما

     نیازمند

           رهاییست

                 نه تصاحب

در راه خویش

         ایثار باید

                 نه انجام وظیفه

"مارگوت بیکل"

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:30 توسط عاطفه |

سلامی به طراوت و شادابی بهار به شما دوستان عزیز!

خوبین؟!

سال نو مبارک!

امیدوارم سالی پر از سلامتی و موفقیت و شادکامی داشته باشید!

شرمنده که نتونستم برای عید پست بهتری بذارم آخه سرم خیلی شلوغه!

سر سفره هفت سین من رو هم دعا کنین!

عاطفه:دختر ایران زمین

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:31 توسط عاطفه |

در گذرگاه زمان

    خیمه شب بازی دهر

        با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

           عشق ها می میرند

               رنگ ها رنگ دگر می گیرند

                   و فقط خاطره هاست

                       که چه شیرین و چه تلخ

                          دست ناخورده به جا می مانند.

گذرگاه زمان

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:38 توسط عاطفه |

به بیرون گام می نهم، یه نفس عمیق می کشم، نفسی سرد اما گرم!

قدم می زنم. دونه های برف آروم آروم زمین رو سفید پوش می کنن.

یاد دوران کودکیم می افتم...یاد ننه سرما...یاد برف بازی ها...آه که چه زود گذشت...تا وقتی بچه بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شم...دوست داشتم ببینم وقتی آدما بزرگ می شن چه جوری به کوچیک ترا نگاه می کنن...چرا دیگه مثله بچه ها رفتار نمی کنن...می خواستم بدونم از اون بالا همه چی رو دیدن چه کیفی داره...دوست داشتم بدونم از اون بالا به همه چیز چه جوری نگاه می کنن...

این ها همه شده بود برام یه آرزو...اما حالا که بزرگ شدم می بینم که بزرگ ترا به کوچک ترا به چشم آرزو های از دست رفته نگاه می کنن...فهمیدم که فکر می کنن چون بزرگ شدن همه مسخرشون می کنن اگه یک ذره مثله دنیای ساده ی بچه ها رفتار کنن...فهمیدم از اون بالا همه چیزای خوب و درشت رو نمی بینن! ولی تموم اون چیزایی که توی زندگی زیاد مهم نیست رو با ذره بینی با بزرگ نمایی ۱۰۰۰ به توان n می بینن...

حالا آرزو می کنم که کاش هنوز بچه بودم و بزرگ نشده بودم...کاش به دنیای آدم بزرگا پا نمی ذاشتم...دنیای اونا پر از شک وتردید و سیاهیه...حتی اگه یه نفرم بخواد این شک وتردید و سیاهی رو برای خودش از بین ببره دیگران نمی ذارن....

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووف....

از افکارم اومدم بیرون... دیدم که به پارک رسیدم... بچه ها رو دیدم که اومدن پارک و برف بازی می کنن...اما چیزی که باعث شده بود به خودم بیام ؛ گلوله برفیه دخترکی بود که بهم خورده بود...به سوی دخترک که از صورت زیباش و حرکاتش معلوم بود ترسیده، رفتم. وقتی به نزدیکیش رسیدم چند قدم به عقب رفت، فکر می کرد می خوام باهاش دعوا کنم ....

- نترس، کاریت ندارم.

و بعد لبخندی زدم و اشاره کردم که بیاد نزدیک تر. ترسش کم تر شد و اومد نزدیک تر و زیر لب گفت:

-ببخشید...اشتباهی نشونه گرفتم!

دستاش رو گرفتم توی دستم...در دلم گفتم اتفاقا درست نشونه گرفتی...تموم احساسات کودکانه دوباره در وجودم زنده شدن...

- اسمت چیه ؟

- پریچهر.

- چه اسم قشنگی! واقعا بهت میاد!...میای با هم برف بازی کنیم؟

  دخترک اول تعجب کرد و سپس با لحنی پر از شوق و ذوق جواب داد:

- بـــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــه.......

و من دوباره تصمیم گرفتم که به دنیای زیبا و راستین کودکان برگردم...و این دنیای پر از شک و تردید و سیاهی آدم بزرگا رو از خودم دور کنم و اجازه ندم که کسی مانعم بشه...

آری؛ من تصمیم گرفتم که سیاهی  دنیایم رو با برف های سپید رنگ کنم...

      من تصمیم گرفتم یه آدم بزرگ باشم ولی با احساسات پاک کودکانه...!

عاطفه:دختر ایران زمین

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:45 توسط عاطفه |

سلام دوستان عزیز!

خوبین؟

فرا رسیدن عید سعید قربان و نیز شب یلدا رو به همه تبریک می گم!

پ ن: شرمنده که دیر بروز کردم و نتونستم توی این مدت به کسی سر بزنم.

عاطفه:دختر ایران زمین

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:0 توسط عاطفه |

پاییز است...

بغض آسمان می ترکد...

فرشته ها می گریند...

کسی چه می داند...

 

شاید برای تنهایی من یا غریبی تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:8 توسط عاطفه |